خاطره اي از روزهاي غربت
اللهم عجل لولیک الفرج و جعلنا من خیر اعوانه و انصاره
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 3 , از مجموع 3






موضوع: خاطره اي از روزهاي غربت615 روز پیش

  1. Top | #1

    http://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/10star6b.gif

    تاریخ عضویت
    Jan 1970
    عنوان کاربر
    مدیر افتخاری
    میانگین پست در روز
    0.20
    نوشته ها
    3,092
    تشکر از ارسال / دوست داشتن
    تشکر
    43
    1,149 بار در854 پست تشکر شده
    میزان امتیاز
    1850

    پیش فرض خاطره اي از روزهاي غربت



    خاطراتی از روزهای غربت

    می‌شود نیم نگاهی به روزهای پس از جنگ انداخت؛ البته از زاویه‌ای دیگر. آن‌ چه می‌آید، نگاهی ‌ست به برخی اتفاقاتِ روزهای غربت پس از جنگ .

    • استاد روپوش سفید و تمیزی پوشیده بود تا گرد گچ روی لباسش ننشیند. صدایش سخت به ما که ته کلاس نشسته بودیم، می‌رسید.
    می گفت: تمام عضلات بدن از مغز دستور می گیرن. اگر ارتباط مغز با اعضا قطع بشه؛ اعضا هیچ حرکتی نخواهند داشت. اگر هم داشته باشند، کاملاً غیر ارادی و نامنظم خواهد بود.


    حرفش که به این جا رسید، یکی از دانشجوها که مُسن تر از بقیه بود و همیشه ساکت، بلند شد. گفت: ببخشید استاد! وقتی ترکش توپ سر رفیق منو از زیر چشم هایش برد،
    تا یک دقیقه الله اکبر می گفت.





    لاغر و شکسته، روی ویلچر. انگاری نخاعش قطع شده بود. پسر جوانی رفت جلو؛ سلام کرد و ضبط را گرفت جلویش.
    : لطف می کنید حالا که جنگ تموم شده، از جنگ تحمیلی عراق علیه ایران یه خاطره بگید؟
    نگاه کرد.
    : خاطره؟ من..

    من هیجده سال روی این صندلی چرخ دار هستم؛

    خوبه؟



    • نه پلاکی، نه کارتی، نه نامه ای؛ مانده بودیم استخوان هایی که پیدا شده، مال بچّه هاست، یا عراقی ها.

    آن جایی که تفحّص می کردیم، هم عراقی بود، هم ایرانی. صدای یکی از بچّه ها بلند شد.
    :یا حسین... بچّه های خودمون‌اند...
    دویدیم سمتش.
    :از کجا فهمیدی؟

    خاک را از روی چیزی که توی دستش بود، پاک می کرد. گرفت به طرف مان و گفت: از عکس امام.




    • از وقتی شهید شد آمدیم قم. یک بار بچّه‌ام داشت توی تب می سوخت. نمی دانستم چه کار کنم؟ هیچ کس هم نبود. فکرم کار نمی کرد. گفتم: بی معرفت! حداقل بیا به پسرت سری بزن. توی خواب و بیداری آمد. دست کشید به سر بچّه. رفت. فکر کردم علامت زنده نماندن بچّه است.
    صبح بردمش دکتر. گفت:این بچّه سالم سالمه؛ هیچ طوریش نیست.
    می‌خواستند سینه‌اش را بشکافند برای ترکش ‌هایی که کنار قلبش بود. دکتر می‌خندید و شوخی‌ می‌کرد. می‌گفت:آدم‌ها، روح‌شان موقع بی‌هوشی خودش را نشان می‌دهد. کار خلافی که نکردی؟ توی بی‌هوشی اعتراف می‌کنی‌ ها...
    گفت:الله‌اکبر... سبحان‌الله...

    از وقتی بی‌هوش شد، خودش را نشان داد.
    :الله اکبر...سبحان الله...




    • نامه نوشته بود؛ از جبهه. «از روزی که ازت جدا شدم،‌ یک ساعت هم وقت ندارم برایت تلفن کنم، چه برسد که نامه بنویسم. هیجده گردان‌ به ما مربوط است؛ منظورم آموزش‌شان است. از ساعت شش تا ده صبح هم پنج گردان را مانور می بریم.
    ... تو چرا نامه نمی‌نویسی برایم؟ خیلی از تو و خانواده و خانه نگرانم. نمی‌دانم وضع‌تان در چه حالی است. باور کن خیلی ناراحت هستم که آیا گرسنه‌اید؟ نفت دارید؟ مریض نیستید؟پول دارید؟...

    خدایا! خدایا! فقط تو می دانی و بس که در جیبم فقط ده تومان پول دارم...»





    ویرایش توسط منتظرظهور : 06-04-2010 در ساعت 08:52 PM
    [Only Registered and Activated Users Can See Links. Click Here To Register...]
    [Only Registered and Activated Users Can See Links. Click Here To Register...]
    [Only Registered and Activated Users Can See Links. Click Here To Register...]
    [Only Registered and Activated Users Can See Links. Click Here To Register...]
    [Only Registered and Activated Users Can See Links. Click Here To Register...]
    [Only Registered and Activated Users Can See Links. Click Here To Register...]

  2. Top | #2

    http://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/10star6b.gif

    تاریخ عضویت
    Jan 1970
    عنوان کاربر
    مدیر افتخاری
    میانگین پست در روز
    0.20
    نوشته ها
    3,092
    تشکر از ارسال / دوست داشتن
    تشکر
    43
    1,149 بار در854 پست تشکر شده
    میزان امتیاز
    1850

    پیش فرض



    • دفتر را گذاشت رو به رویم. گفت:بیا، این هم نمره‌ی بیست.
    بغض گلویم را گرفت.
    گفت: مگر نگفتی هر وقت بیست بگیرم، جایزه می‌دهی؟

    مامان، من جایزه نمی‌خوام. فقط بگو بابا بیاد خونه.



    نتوانستم جلوی، اشکم را بگیرم.
    رفتم قاب عکس پدرش را از روی طاقچه برداشتم، گذاشتم توی کُمد.





    • آمده بود خانه، اما شلوار نظامی‌‌اش را در نمی‌آورد.

    می‌گفت: توی جبهه با همین می‌خوابیدم. عادت کردم. نمی‌خوام ترک عادت کنم.

    بعداً فهمیدم مجروح شده بود و نمی‌خواست بفهمم.




    • در را که به رویش باز کرد، دید چه قدر شکل خودش است. اشک توی چشم‌هایش جمع شد. عروسک را گرفت طرفش.

    : من دوستِ باباتم.

    با دست عروسک را پس زد.
    : اگه بابام رو آوردی، بیا تو؛ اگه نیاوردی، برو...

    اشک هایی که جمع شده بودند توی چشم‌هایش، سُر خوردند روی گونه...



    • هوا گرم بود. چند روزی بود شهید پیدا نمی‌کردیم. تشنه بودیم. صبح، متوّسل شده بودیم به حضرت زهراسلام‌الله‌علیها و حالا ظهر بود و هنوز هم هیچ.

    یک دفعه یک بند انگشت نظرم را جلب کرد. خاک اطرافش را کنار زدم. پیراهنی مشخص شد. باز هم خالی کردم. شهید دیگری هم آن جا بود.صورت هایشان به سمت هم دیگر بود.


    کنارشان دو تا قمقمه بود که هنوز آب داشت
    .

    هم خستگی چند روزه مان درآمد، هم توانستیم آب بخوریم برای رفع عطش.




    • بعد از مدّت ‌ها رفتم ملاقات رفقا. دیدم سیّد خوابیده روی تخت. لاغر و تکیده. تمام موهای سرش ریخته بود. جلوتر رفتم. تخت کناری ‌اش خالی بود؛ خالی و مرتب.


    سیّد خندید و گفت: بالاخره«بله» رو بهش گفتن؛ دیشب عروسی‌اش بود.


    ایستاده بودم و نگاه‌شان می‌کردم؛ سیّد را و تخت خالی را.



    • ساعت هفت و نیم صبح بود: خرداد 68.

    بردندمان بیرون برای آمار. به قول خودشان خمسه خمسه جلوی آسایشگاه نشاندندمان. سربازی به اسم یونس صدایم زد و گفت:یالّا بیا آشغال‌ها رو از توی حموم ببر. رفتم. خودش هم پشت سرم وارد حمام شد.
    چشم‌هایش پر از اشک بود. گفت: ای کاش رهبر ما می‌مُرد و رهبر شما زنده می‌ماند. من و پدرم مقلّد امام بودیم. اگر این‌ ها بفهمند، ما رو اعدام می‌کنند.
    گفتم: یعنی چه...؟
    : امام خمینی رفت.

    سرش را گذاشت روی شانه‌ام و سیر گریه کرد. سرباز عراقی بود



    ویرایش توسط منتظرظهور : 06-04-2010 در ساعت 09:02 PM
    [Only Registered and Activated Users Can See Links. Click Here To Register...]
    [Only Registered and Activated Users Can See Links. Click Here To Register...]
    [Only Registered and Activated Users Can See Links. Click Here To Register...]
    [Only Registered and Activated Users Can See Links. Click Here To Register...]
    [Only Registered and Activated Users Can See Links. Click Here To Register...]
    [Only Registered and Activated Users Can See Links. Click Here To Register...]

  3. Top | #3

    http://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/10star6b.gif

    تاریخ عضویت
    Oct 2010
    عنوان کاربر
    مدیر انجمن مهدویت
    میانگین پست در روز
    4.85
    محل سکونت
    زیر سایه ی امام زمان
    نوشته ها
    2,282
    تشکر از ارسال / دوست داشتن
    تشکر
    2,338
    1,402 بار در953 پست تشکر شده
    حالت من : Khoonsard
    نوشته های وبلاگ
    12
    میزان امتیاز
    284

    پیش فرض


    5 دقیقه قبل از اینكه برم یكی دیگه اومد نشست بغل دستم ، گفت : آقا یه خاطره برات تعریف كنم ؟ گفتم : بفرمایید !
    یه عكسی به من نشون داد ، یه پسر مثلاً 19 ، 20 ساله ای بود ، گفت : این اسمش عبدالمطلب اكبری هست ، این بنده خدا زمان جنگ مكانیك بود ، در ضمن كر و لال هم بود .

    یه پسر عموش هم به نام غلام رضا اكبری شهید شده ، غلام رضا‌ که شهید شد ، عبدالمطلب اومد بغل دست قبر غلام رضا نشست ، بعد هی با اون زبون كر و لالی خودش ، با ما حرف می زد ، ما هم گفتیم : چی می گی بابا !؟ محلش نذاشتیم ، می گفت : هرچی سروصدا كرد هیچ كس محلش نذاشت .
    ( بعضی وقتها این كرولالهایی كه ما می بینیم نه اینكه خوب نمی تونه صحبت كنه و ارتباط برقرار كنه ، ما فكر می كنیم عقلش هم خوب كار نمی كنه ، دل هم نداره ، اتفاقاً هم عقلش خوب كار می كنه ، هم دلش خیلی از من و تو لطیف تره )
    گفت : دید ما نمی فهمیم ، بغل دست قبر این شهید با انگشتش یه دونهچارچوب قبر كشید ، روش نوشت : شهید عبدالمطلب اكبری ، بعد به ما نگاه كرد گفت : ‌نگاه كنید !

    خندید ، ما هم خندیدیم ، گفتیم شوخیش گرفته ، می گفت
    : دید همة ما داریم می خندیم ، طفلك هیچی نگفت ، سرش رو انداخت پائین ، یه نگاهی به سنگ قبر كرد با دست پاك كرد ، سرش رو پائین انداخت و آروم رفت .

    فرداش هم رفت جبهه .

    10 روز بعد جنازه اش رو آوردند دقیقاً تو همین جایی
    كه با انگشت كشیده بود خاكش كردند . وصیت نامه اش خیلی كوتاه بود ، اینجوری نوشته بود ؛



    بسم الله الرحمن الرحیم ،
    یك عمر هرچی گفتم به من می خندیدند ، یكعمر هر چی می خواستم به مردم محبت كنم ، فكر كردند من آدم نیستم ، مسخره امكردند ، یك عمر هرچی جدی گفتم ، شوخی گرفتند ، یك عمر كسی رو نداشتم باهاش حرف بزنم ، خیلی تنها بودم ، یك عمر برای خودم می چرخیدم ، یك عمر . . .

    اما مردم ! حالا كه ما رفتیم بدونید هر روز با آقام حرف می زدم ، و آقا بهم گفت : تو شهید می شی . جای قبرم رو هم بهم نشون داد ، این رو هم گفتم اما باور نكردید !

    آشفته ام ، آقا ، دوباره رو به راهم کن

    بیرون از این زندان تاریک گناهم کن

    چیز زیادی از تو و چشمت نمی خواهم

    منت سرم بگذار و یک لحظه نگاهم کن



  4. تشكر

    روضه رضوان (06-08-2011)


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
Some Translations By VBIran
Persian Language
Powered by vBulletin Version 4.1.10
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.
Content Relevant URLs by vBSEO 3.6.0


Forum Modifications By Marco Mamdouh
http://www.twitter.com/ayehayezendegi