
ویرایش توسط منتظرظهور : 06-14-2010 در ساعت 02:38 AM
[Only Registered and Activated Users Can See Links. Click Here To Register...][Only Registered and Activated Users Can See Links. Click Here To Register...][Only Registered and Activated Users Can See Links. Click Here To Register...][Only Registered and Activated Users Can See Links. Click Here To Register...][Only Registered and Activated Users Can See Links. Click Here To Register...][Only Registered and Activated Users Can See Links. Click Here To Register...]

اما چنان كه اشاره شد , دستگاه خلافت آنجا كه پاى مصالح حكومتى پيش ميآمدو احساس ميكردند امام ( ع ) نقاب از چهره ظالمانه دستگاه برميگيرد و خط صحيح را در شناخت امام معصوم ( ع ) و امامت كه دنباله خط رسالت و بالاخره حكومت الله است تعليم ميدهد , تكان ميخوردند و دست به ايذاء و آزار وشكنجه امام ( ع ) ميزدند و گاه به زجر و حبس و تبعيد ...
براى شناخت اين امر , به بيان اين واقعه كه در تاريخ ياد شده است ميپردازيم : در يكى از سالها كه هشام بن عبدالملك , خليفه اموى , به حج ميآيد , جعفر بن محمد , امام صادق , در خدمت پدر خود , امام محمد باقر , نيز به حج ميرفتند .
روزى در مكه , حضرت صادق , در مجمع عمومى سخنرانى ميكند و در آن سخنرانى تأ كيد بر سر مسأ له پيشوايى و امامت و اينكه پيشوايان بر حق و خليفه هاى خدا در زمين ايشانند نه ديگران , و اينكه سعادت اجتماعى و رستگارى در پيروى از ايشان است و بيعت با ايشان و ... نه ديگران .
اين سخنان كه در بحبوحه قدرت هشام گفته ميشود , آن هم در مكه در موسم حج , طنينى بزرگ مييابد و به گوش هشام ميرسد .
هشام در مكه جرأ ت نميكند و به مصلحت خود نميبيند كه متعرض آنان شود .
اما چون به دمشق ميرسد , مأ مور به مدينه ميفرستد و از فرماندارمدينه ميخواهد كه امام باقر ( ع ) و فرزندش را به دمشق روانه كرد , و چنين ميشود .
حضرت صادق ( ع ) ميفرمايد : چون وارد دمشق شديم , روز چهارم ما را به مجلس خود طلبيد .
هنگامى كه به مجلس او درآمديم , هشام بر تخت پادشاهى خويش نشسته و لشكر و سپاهيان خود را در سلاح كامل غرق ساخته بود , و در دو صف دربرابر خود نگاه داشته بود .
نيز دستور داده بود تا آماج خانهاى ( جاهايى كه درآن نشانه براى تيراندازى ميگذارند ) در برابر او نصب كرده بودند , و بزرگان اطرافيان او مشغول مسابقه تيراندازى بودند .
هنگامى كه وارد حياط قصر او شديم , پدرم در پيش ميرفت و من از عقب او ميرفتم , چون نزديك رسيديم , به پدرم گفته : شما هم همراه اينان تير بيندازيد پدرم گفت : من پير شده ام .
اكنون اين كار از من ساخته نيست اگر من را معاف دارى بهتر است .
هشام قسم ياد كرد : به حق خداوندى كه ما را به دين خود و پيغمبر خود گرامى داشت , تورا معاف نميدارم .
[Only Registered and Activated Users Can See Links. Click Here To Register...][Only Registered and Activated Users Can See Links. Click Here To Register...][Only Registered and Activated Users Can See Links. Click Here To Register...][Only Registered and Activated Users Can See Links. Click Here To Register...][Only Registered and Activated Users Can See Links. Click Here To Register...][Only Registered and Activated Users Can See Links. Click Here To Register...]

آنگاه به يكى از بزرگان بنى اميه امر كرد كه تير و كمان خود را به او ( يعنى امام باقر عليه السلام ) بده تا او نيز در مسابقه شركت كند .
پدرم كمان را از آن مرد بگرفت و يك تير نير بگرفت و در زه گذاشت و به قوت بكشيد و بر ميان نشانه زد .
سپس تير ديگر بگرفت و بر فاق تير اول زد ... تاآنكه نه تير پياپى افكند
هشام از ديدن اين چگونگى خشمگين گشت و گفت : نيك تير انداختى اى ابوجعفر , تو ماهرترين عرب و عجمى در تيراندازى .
چراميگفتى من بر اين كار قادر نيستم ؟ ...
بگو : اين تيراندازى را چه كسى به توياد داده است .
پدرم فرمود : ميدانى كه در ميان اهل مدينه , اين فن شايع است .
من در جوانى چندى تمرين اين كار كرده ام .
سپس امام صادق ( ع ) اشاره ميفرمايد كه : هشام از مجموع ماجرا غضبناك گشت و عازم قتل پدرم شد .
در همان محفل هشام بر سر مقام رهبرى و خلافت اسلامى با امام باقر ( ع ) سخن ميگويد .
امام باقر درباره رهبرى رهبران بر حق و چگونگى اداره اجتماع اسلامى و اينكه رهبر يك اجتماع اسلامى بايد چگونه باشد , سخن ميگويد .
اينها همه هشام را كه فاقد آن صفات بوده است و غاصب آن مقام -بيش از پيش ناراحت ميكند .
بعضى نوشته اند كه : امام باقر را در دمشق به زندان افكند .
و چون به او خبر ميدهند كه زندانيان دمشق مريد و معتقد به امام ( ع ) شده اند , امام را رها ميكند و به شتاب روانه مدينه مينمايد .
و پيكى سريع , پيش از حركت امام از دمشق , ميفرستد تا در آباديها و شهرهاى سر راه همه جا عليه آنان ( امام باقر و امام صادق ع ) تبليغ كنند تا بدين گونه ,مردم با آنان تماس نگيرند و تحت تأ ثير گفتار و رفتارشان واقع نشوند .
با اين وصف امام ( ع ) در اين سفر , از تماس با مردم حتى مسيحيان و روشن كردن آنان غفلت نميورزد .
جالب توجه و قابل دقت و يادگيرى است كه امام محمد باقر ( ع ) وصيت ميكند به فرزندش امام جعفر صادق ( ع ) كه مقدارى از مال او را وقف كند , تاپس از مرگش , تا ده سال در ايام حج و در منى محل اجتماع حاجيها براى سنگ انداختن به شيطان ( رمى جمرات ) و قربانى كردن براى او محفل عزا اقامه كنند .
توجه به موضوع و تعيين مكان , اهميت بسيار دارد .
به گفته صاحب الغدير زنده ياد علامه امينى اين وصيت براى آن است كه اجتماع بزرگ اسلامى , در آن مكان مقدس با پيشواى حق و رهبر دين آشنا شود و راه ارشاد در پيش گيرد , واز ديگران ببرد و به اين پيشوايان بپيوندد , و اين نهايت حرص بر هدايت مردم است و نجات دادن آنها از چنگال ستم و گمراهى .
[Only Registered and Activated Users Can See Links. Click Here To Register...][Only Registered and Activated Users Can See Links. Click Here To Register...][Only Registered and Activated Users Can See Links. Click Here To Register...][Only Registered and Activated Users Can See Links. Click Here To Register...][Only Registered and Activated Users Can See Links. Click Here To Register...][Only Registered and Activated Users Can See Links. Click Here To Register...]

مهابت و شجاعت
علم و تقوايش، زهد و پارسايى اش،چنان عظمت، جلالت و ابهتى به وى داده بود كه كسى نمى توانست او را سير نگاه كند. و دانشمندان بزرگ از جمله«حكم بن عتيبه» با همه عظمت و بزرگى اش، در نزد او، كودكى دانش آموز مى نمود.
يكى از همراهان هشام بن عبدالملك خليفه اموى، به هنگام حج، چون توجه و احترام مردم به آن حضرت را ديد، تصميم گرفت با طرح سوالى او راشرمنده كند، و چون به نزد آن گرامى رسيد و چشمش به او افتاد، تنش لرزيد، رنگش پريد و زبانش بند آمد.
يا آن كه در ميان مردم چون يكى از آنها بود، و ازمتواضع ترين مردم به شمار مى آمد، ولى در مقابل ستمكاران، شجاعانه مى ايستاد و ازحق و حقيقت دفاع مى كرد.
آنگاه كه خليفه اموى هشام بن عبدالملك، آن حضرت را به دمشق احضار كرده بود، در مجلسى كه تمام سران اموى گرد آمده بودند ابتدا هشام وسپس ديگر بزرگان بنى اميه آن حضرت را سرزنش كردند.
مردانه به پاخاست و از اسلام و اهل بيت پيامبر دفاع كرد، چنان كه هشام از سخن آن حضرت، كه امويان را غاصب حقوق اهل بيت معرفى مى كرد، به اندازه اى خشمگين شد كه فرمان داد امام را زندانى كنند.
در مجلسى ديگر در نزد هشام در حالى كه دركنار او و بر تخت وى نشسته بود، در پاسخ هشام، حقانيت خانواده خود را اثبات كرد، هشام از پاسخ امام چنان به خشم آمد، كه صورتش سرخ شد و چشمانش برگشت.
[Only Registered and Activated Users Can See Links. Click Here To Register...][Only Registered and Activated Users Can See Links. Click Here To Register...][Only Registered and Activated Users Can See Links. Click Here To Register...][Only Registered and Activated Users Can See Links. Click Here To Register...][Only Registered and Activated Users Can See Links. Click Here To Register...][Only Registered and Activated Users Can See Links. Click Here To Register...]

رفتار با ياران و ديگر مردم
آن بزرگوار، يارانش را به همدردى و برادرى و نيز يارى مسلمانان سفارش مى كرد و مى فرمود:
«دوست داشتنى ترين كارها نزد خدا اين است كه مسلمانى، شكم مسلمانى را سير كند، غمش را بزدايد و دينش را ادا كند».
با همه مهربان بود. حتى با كسانى كه نسبت به او رفتار بدى داشتند، از بد كاران در مى گذشت، اگر نيمه شب مهمانى مى رسيد با مهربانى در به رويش باز مى كرد و در باز كردن بار و بنه اش به او كمك مى كرد، در تشييع جنازه مردم عادى شركت مى كرد.
لغزش هاى ياران را ناديده مى گرفت و مى فرمود:«اصلاح امور زندگى و روش برخورد با مردم چون پيمانه پرى است كه دو سوم آن زيركى و يك سوم آن گذشت است».
از تحقير مسلمانان نهى مى كرد و به غلامان و كنيزانش مى فرمود: «گدايان را گدا نناميد و آنها را با اين نام نخوانيد، بلكه آنان را به بهترين نامهايشان صدا بزنيد».
در امر اصلاح جامعه و جلوگيرى از فساد و تنبيه بدكاران، تلاش مى كرد آنگاه كه از دزدى افرادى آگاه شد، به غلامانش دستور داد. آن ها را گرفتند و به والى مدينه تحويل دادند و اموال دزديده شده را خود به صاحبان آنها برگرداند.
ياران و همراهان را غذا مى داد و چون كمى از آنان فاصله مى گرفت در برخورد مجدد با آنان چنان احوال پرسى مى كرد كه گويا مدت ها است آنها را نديده است.
[Only Registered and Activated Users Can See Links. Click Here To Register...][Only Registered and Activated Users Can See Links. Click Here To Register...][Only Registered and Activated Users Can See Links. Click Here To Register...][Only Registered and Activated Users Can See Links. Click Here To Register...][Only Registered and Activated Users Can See Links. Click Here To Register...][Only Registered and Activated Users Can See Links. Click Here To Register...]

[Only Registered and Activated Users Can See Links. Click Here To Register...]
آراستگى ظاهر
موى سرش تميز و مرتب بود و مى فرمود:«هركس موى نگه مى دارد، آن را مرتب كند و فرق بگذارد» و به دو طرف سرشانه كند، ريش خود را كوتاه مى كرد و خط مى گرفت و موهاى دو طرف صورت و زير چانه اش را مى سترد، حجامت مى كرد. دست ها و ناخن هايش را حنا مى گرفت. دندان هايش را كه سست شده بود، با طلا محكم كرده بود. انگشترى در دست مى كرد، نقش انگشترى اش «العزه لله» بود.
غذا خوردن
غذا را با «بسم الله» آغاز و با «الحمد لله» ختم مى كرد، و آنچه را در اطراف سفره ريخته بود، اگر در خانه بود، بر مى داشت و اگر در بيابان بود براى پرندگان وا مى نهاد.
[Only Registered and Activated Users Can See Links. Click Here To Register...][Only Registered and Activated Users Can See Links. Click Here To Register...][Only Registered and Activated Users Can See Links. Click Here To Register...][Only Registered and Activated Users Can See Links. Click Here To Register...][Only Registered and Activated Users Can See Links. Click Here To Register...][Only Registered and Activated Users Can See Links. Click Here To Register...]

ميهمانى دادن
غذا دادن به مومنين به ويژه شيعيان را بسيار مهم مى شمرد و به ياران خود سفارش مى كرد، كه دوستان و هم كيشان خود را ميهمان كنند و غذا بدهند. مى فرمود:
«كمك به خانواده يك مسلمان و سير كردن شكمشان و بى نياز كردن آن ها از مردم، برايم از هفتاد حج بهتر است» به سير كردن شكم خيلى اهميت مى داد. و سير كردن يك نفر نزد وى از آزاد كردن يك بنده بهتر بود.
خانه اش منزلگاه شيعيان، مسلمانان، غريبان و رهگذران بود، ميهمان زياد به خانه مى برد. به ميهمانان غذاى لذيذ مى داد، اجازه نمى داد ميهمانش كارى انجام دهد
[Only Registered and Activated Users Can See Links. Click Here To Register...][Only Registered and Activated Users Can See Links. Click Here To Register...][Only Registered and Activated Users Can See Links. Click Here To Register...][Only Registered and Activated Users Can See Links. Click Here To Register...][Only Registered and Activated Users Can See Links. Click Here To Register...][Only Registered and Activated Users Can See Links. Click Here To Register...]

تجارت و كار
يارانش را به كار و كسب تشويق مى كرد، از شغل آنها مى پرسيد. اگربيكار بودند، سفارش اكيد مى كرد كه به كارى مشغول شوند و مى فرمود:
«من كسى را كه كار و كاسبى را رها كرده و به پشت بخوابد و بگويد; خدايا روزيم ده، دشمن دارم» به يكى از يارانش كه بيكار بود فرمود: «مغازه اى بگير، جلويش را جاروب كن و آب بپاش، بساطى در آن بگستر، چون چنين كنى وظيفه ات را انجام داده اى!» به يارانش سفارش مى كرد كه اگر آب يا زمينى را مى فروشند حتما با پول آن آب و زمين بخرند.
آن گرامى تنها سفارش به كار نمى كرد، بلكه خود نيز به باغ و مزرعه خويش مى رفت و حتى در هواى گرم تابستان، عرق ريزان كار مى كرد. آن حضرت مى فرمود: «دنيا چه ياور خوبى براى طلب آخرت است» و غلامان خويش را به كارى وامى داشت بر آنها سخت نمى گرفت و آن ها را در انجام كار آزاد مى گذاشت.
اگر كارشان سنگين و مشكل بود خود نيز به آنها كمك مى كرد و مى فرمود: «هرگاه غلامان خود رابه كار مى گيريد، و كار بر آنان سخت است خودتان نيز با آنان كار كنيد».
[Only Registered and Activated Users Can See Links. Click Here To Register...][Only Registered and Activated Users Can See Links. Click Here To Register...][Only Registered and Activated Users Can See Links. Click Here To Register...][Only Registered and Activated Users Can See Links. Click Here To Register...][Only Registered and Activated Users Can See Links. Click Here To Register...][Only Registered and Activated Users Can See Links. Click Here To Register...]
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)
Bookmarks