«مثرم» با قدمهای لرزان از ردیف چوبی صندلی ها پیش رفت و مقابل محراب ایستاد. نگاهی به عیسای مصلوب درون محراب کرد و از عمق جان آهی کشید. با دستهای چین و چروک خورده صلیب کوچک نقره ای روی سینه اش را نوازش کرد. در این سالهایی که از خدا عمر گرفته بود، لحظه ای بی یاد او نگذرانده بود. اکنون دیگر خسته و از رمق افتاده از خدا خواسته بود راه و راهنمایی به او نشان بدهد، یکی از دوستان خودش را، یکی از...
سر و صدای زنگ شتر و حرکت کاروانی از بیرون کلیسا به گوشش خورد. راهب با سریعترین گامهایی که تن فرسوده اش اجازه می داد، به طرف بیرون دوید. کاروان کوچکی بود. مردی با شترش!
راهب برای پیشواز از مرد پیش آمد. چیزی در وجود مرد، جان راهب را می لرزاند. چیزی مثل یک شجاعت بی نام و نشان، چیزی مثل نور و ایمان!
مرد همانطور که به سمت راهب و کاروانسرایش پیش می رفت دستش را سایبان چشمش کرد. راهب که به او رسید دستش را جلو آورد و دست داد.
-سلام بنده ی خدا! از کجا می آیی؟
-از تهامه. مکه.
- نامت چیست؟ از کدام قبیله ای؟
-ابوطالب. از فرزندان هاشم.
جرقه ای ذهن پیرمرد را روشن کرد. نام این قبیله را بارها شنیده بود. آخرین بار خبر رسیده بود که عبدالمطلب نامی، پرندگان مسلح به سنگ را به مقابله با سپاه فیلان ابرهه فرستاده است. راهب انجیل را حفظ بود! رد این قوم را در انجیل خوب می شناخت. دلش نیز با شنیدن نام این مرد پر از فریاد خدا شده بود.
با خودش گفت «همین است!»
ابوطالب را دعوت کرد به خانه ی خودش. برایش میوه آورد و خیره شد به چشمانش. ابوطالب لبخندی زد و نگاهش را به چشمان راهب دوخت. راهب گفت:
- می خواهم به تو بشارتی بدهم. بشارتی که خدا به من الهام کرده است.
ابوطالب خوشحال و متعجب به او نگاه کرد و گفت:
-چه بشارتی؟
- تو فرزندی خواهی آورد. پدر پدر عالم می شوی! پسرت، بزرگ مردی است از جنس امیران، نیکان، خوبان! پسرت امیر مردم می شود. پسرت...
چشمان ابوطالب پر از اشک عاشقانه شد. عشق فرزندی نیامده... راهب دست بر شانه ی ابوطالب گذاشت و گفت:
- او را که دیدی سلام مرا برسان. من گواهی می دهم خدا یگانه است و محمد (ص) که در انجیل بشارت به آمدنش داده اند، رسول او، و پسرت ولی اوست!
ابوطالب با تردید گفت:
-راهب عزیز! حرفت را بدون مدرک و شاهد نمی توانم بپذیرم.
راهب لبخندی بر لب نشاند و رو به محراب نشست. هنوز دستش را بالا نیاورده بود که جامی از نوشیدنی و طبقی از غذا ظاهر شد.
ابوطالب لبخندی زد و تقیه را کنار گذاشت...
***
مردم پای تپه ای که ابوطالب در بالای آن بود جمع شده بودند. ابوطالب دستانش را باز کرده بود و فریاد می زد:
-آهای مردم مکه!
بشتابید!
دوستی از دوستان خدا رسیده است...!
امیر شما آمد!
کسی که صفت رسولان و اخلاق کریمان را دارد...
حجت خدا بر شما تمام شد.
امشب، خداوند موجود مبارکی را که آفریده است، رونمایی می کند!
آهای مردم مکه...
***
مثرم، در غاری که گوشه گزیده بود مرده بود و هیچ کس خبر نداشت...
چهل روز بود که ابوطالب در میان مردم مکه نبود. رفته بود خبر آمدن «علی» را برای مثرم بن رعیبا ببرد...
منبع: روضة الواعظين ، ص 77؛ جلاء العيون ، ص 294 ؛ 14 معصوم علامه مجلسی، ذیل ولادت امام علی (ع)


LinkBack URL
About LinkBacks








پاسخ با نقل قول
Bookmarks