اللهم عجل لولیک الفرج و جعلنا من خیر اعوانه و انصاره
-
08-13-2010, 06:46 PM Top |
#1
بهترین مخلوق
قفسم را مىگذارى در بهشت(1) تا بوى عطر مبهم دور دستى مستم كند؛ تا تنم را به ديوارهها بكوبم؛ تا تن كبودم درد بگيرد و درد، نردبانى است كه آن سويش تو ايستادهاى براى در آغوش كشيدنم؛ اما من آدم متوسطى هستم و بيش از آن چه بايد، خودم را درگير نمىكنم؛ با هيچ چيز. در بهشت هم حسرتم را فقط آه مىكشم. تن نمىكوبم به ديوارهها كه درد، مرا به تو برساند.
·قفسم را مىگذارى در بهشت تا تاب خوردن برگها، تا سايههاى بىنقص درختان انبوه، ديوانهام كند؛ تا دست از لاى ميلهها بيرون كنم؛ تا دستم لاى ميلهها زخم شود و زخم، دالانى است كه در پايانش تو ايستادهاى براى در آغوش كشيدنم؛ اما من آدم متوسطى هستم و خود را درگير نمىكنم؛ با هيچ چيز. در بهشت هم هوسم را فقط نگاه مىكنم و دستم را زخمى هيچ آرزويى نمىكنم.
·با من چه بايد بكنى كه به ميلههايم، به فضاى تنگم، به ديوارهها، آن چنان مأنوسم كه اگر در بگشايى پر نخواهم زد؟(2) بالهايم چيده نيست؛ پايم به چيزى بسته نيست كه نيازى به اين همه نيست. در من خاطره درخت مرده است. آبى، رنگ امسال نيست و واژه آسمان، مرا ياد هيچ چيز نمىاندازد. من صحنه را سالهاست ترك كردهام.
·صحنه آماده بود. گفتى تماشاگران بنشينند. رديف رديف؛ صف به صف؛ تماشاگران نشستند. رقباى من كه پيش از من براى نقش اول، انتخابشان كرده بودى و نتوانسته بودند و نكشيده بودند، نشستند. چشم دوختند به صحنه و من پشت پرده چه حالى داشتم.
كوهها سر در هم، پچ پچ كنان؛ درياها دامن در دامن، غرّش كنان؛ فرشتهها بال دربال و آسمان آن بالا... نخوت از چشمهايشان مىباريد و هيچ كدام باور نداشتند كه كسى بتواند؛ كه كسى نقش اول باشد. وقتى كه آنها باختهاند؛ وقتى كه آنها كنار رفتهاند.
گفتى: «وقتش نزديك است؛ آماده باش»! گفتم: «نه تنها من؛ نه فقط آنها كه آن سويند؛ تو حتى خودت هم مىدانى كه مىافتم؛ وَ لَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْماً»(3) گفتى: «مىدانم آن چه نمىدانند؛(4) آماده باش»! يادم هست گريه مىكردم. شايد براى اولين بار. گفتى: «پرده بالا رفته است» و من هنوز گريه مىكردم.
كوه گفت: «اين كوچك»؟ آسمان گفت: «اين فرودست»؟ فرشتهها گفتند: «خون مىريزد»!(5) و تو حتى خودت گفتى: «اين ستمكار نادان»!(6) و رقباى من همه خنديدند.
من ايستاده بودم آن وسط. روبهروى همه ذراتى كه براى من آفريده شده بودند و كنجكاوانه سرك مىكشيدند تا بدانند چرا برترم. ايستاده بودم آن وسط و خيلى ترسيده بودم. خودم حتى نمىدانستم ظالم و خونريزم؛ فراموشكار و عجول يا آن چيز ديگرى كه فقط او مىداند. ايستاده بودم تا روح دميده در من را تماشا كنند و شرم، روى پيشانىام عرق مىكرد. شرم نقشى كه مىدانستم توانش در من نيست؛ نمايشى كه مىدانستم كار من نيست. لم نجد له عزماً در من تكرار مىشد. هزاران بار! و نمىفهميدم چرا با من چنين مىكند اگر دوستم مىدارد. تماشاى حقارت من و فرو افتادنم آيا لذتى دارد؟ و نيشخندهاى تمسخر بود كه از لبهاى ذرات مىباريد. حتى فكر كردم اين يك بازى است.(7) فكر كردم من مهره بازى شدهام، براى اين كه بخندند؛ براى اين كه... و نبود و صدايت آمد كه گفت: «بار را بگذاريد».(8)
ناگهان شانههاى خردم سنگين شد. نفس در سينه هستى حبس بود. لبها روى نيشخند، همان طور خشك شده بودند و من آن زير، آن پايين، رنجى سترگ را عرق مىريختم. زانوانم آماده تاشدن بودند و فرو افتادن. گفتى: «حالا بيا»! نمايش، آغاز شده بود و نقش من - نقش اول - همين چند گام بود كه بايد بر مىداشتم. حتى ايستادن با آن فشار روى گردهها ناممكن مىنمود؛ چه برسد به پيش رفتن.
تو گفتى: «بيا» و عجيب بود كه گفتم: «لبيك»! راه افتادم كه بيايم و همان لحظه زانوانم شكست و خاك را لمس كرد و خاك را لمس كردم. ذرات، خيره خيره مرا مىپاييدند. نفس در سينه هستى حبس بود. افتاده بودم آيا؟ تمام بود؟ رد شده بودم يا هنوز نمايش دنباله داشت؟ زانوانم را آهسته از خاك جدا كردم. دوباره برخاستم و بار هنوز آن جا بود؛ روى شانههاى ترد من! عجيب بود؛ تا ايستادم، نيشخندها محو شد؛ نفسها آزاد شد و ذرات فرياد زدند: «تبارك الله احسن الخالقين»!(9) فريادشان از صداى شكستن استخوان طاقت من زير ثقل بار بيشتر بود.
من گيج بودم. كجاى اين منظره رقتآور، اين همه با شكوه بود كه بر چشمها و لبها، حيرت و تحسين نشسته بود؟ عجيب بود كه تو دوباره گفتى: «بيا»! عجيب بود كه دوباره گفتم: «لبيك»! و باز مثل مورچهاى زير سنگينى نانى بزرگتر از دهان خودش، افتادم و برخاستم؛ باز همهمه شد؛ باز گفتند: «تبارك الله»! من لاى همهمهها، صدايت را شنيدم كه به همهشان گفتى: «اين بود آنچه مىدانستم.» و گيجتر شدم. افتادنم را مىدانستى يا برخاستنم را؟ نقش اول نمايشت همين بود؟ همين كه با اين كه مىدانم كه مىشكنم، بار را بر مىدارم؟ همين كه مىافتم و باز برمىخيزم؟ همين كه با تن نحيفى كه هيچ تناسبى با كوه ندارد، مىگويم لبيك؟ همين شكوه رنج سترگ من؟
·تماشاچيان هنوز نشستهاند؛ درست همان جا؛ ولى من صحنه را سالهاست ترك كردهام؛ گريختهام. آخرين بارى كه افتادم روى خاك، ديگر برنخاستم. تو مدام صدايم مىكنى كه بيايم جلو؛ كه اين صحنه را تمام كنم؛ ولى من...
·رمضان كه مىشود، صدايت را بلند مىكنى؛ بلند و بلندتر. من بيشتر و بيشتر پشت پرده پنهان مىشوم. تو هر رمضان، قفسم را مىگذارى در بهشت تا هوس كنم؛ ولى من... چرا رهايم نمىكنى؟ مىخواهم بچرم...
·من هيچ مولاى كريمى را بربنده زشتكارش صبورتر از تو بر خودم نديدهام! (10)
پىنوشت:
1. خطبه پيامبر پيش از ماه رمضان: اى مردم! همانا درهاى بهشت در اين ماه باز است.
2. مفاتيح الجنان، مناجات التائبين: فَمَا عُذْرُ مَنْ أَغْفَلَ دُخُولَ الْبَابِ بَعْدَ فَتْحِهِ.
3. طه (20)، آيه 115: وَ لَقَدْ عَهِدْنا إِلى آدَمَ مِنْ قَبْلُ فَنَسِيَ وَ لَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْماً.
4. بقره (2)، آيه 30: إِنِّي أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ.
5. بقره (2)، آيه 30: قالُوا أَ تَجْعَلُ فِيها مَنْ يُفْسِدُ فِيها وَ يَسْفِكُ الدِّماءَ.
6. احزاب (33)، آيه 72: انّه كان ظلوماً جهولا.
7. مؤمنون(23)، آيه 115: أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناكُمْ عَبَثاً.
8. احزاب (33)، آيه 72: حَمَلَهَا الْإِنْسانُ.
9. مؤمنون (23)، آيه 14: فتبارك الله احسن الخالقين.
10. مفاتيح الجنان، دعاى افتتاح: فَلَمْ أَرَ مَوْلًى [مُؤَمَّلا] كَرِيما أَصْبَرَ عَلَى عَبْدٍ لَئِيمٍ مِنْكَ.
فاطمه شهیدی
اللهم عجل لولیک الفرج و النصر و جعلنا من خیر اعوانه و انصاره
---------------------------------------------
يادمان باشد نه جلو تر و نه عقب تر ، همگام با "ولي" بودن زيباست!
---------------------------------------------
-
اطلاعات موضوع
کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)
موضوعات مشابه
-
پاسخ ها: 2
آخرين نوشته: 05-21-2010, 06:37 PM
کلمات کلیدی این موضوع
مجوز های ارسال و ویرایش
- شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
- شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
- شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
- شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
-
مشاهده قوانین
انجمن
Bookmarks